Lilypie Third Birthday tickers

 

سلام به مهدیار عزیزم و همه دوستای خوبمون.

مهدیار جون یه مدت نسبتا زیادی میشه که من نتونستم چیزی توی وبلاگت بنویسم حالا که شما اینقدر شیرین زبون شدی و اگه من هر روز ده صفحه هم از کاراها و شیرین زبونیات بنویسم بازم کمه ولی متاسفانه وقت نمی کنم چون تقریبا از صبح که بیدار میشی باید من در اختیارت باشم تا شب که می خوای بخوابی حتی بعد از ظهر هم اگه بیدار بشی ببینی من کنارت نیستم پا میشی میای دنبال من می گردی به همین خاطر منم ترجیح میدم وقتم رو بیشتر با شما سپری کنم تا احساس آرامشت بیشتر باشه کوچولوی نازنینم.

ـ اول از مرواریدای خوشگلت بگم که اوایل خرداد ماه دوتا دیگش از صدف در اومد و هر بیستا دندونت تکمیل شد. دیگه بنا بر جشن دندونی که واست توی هفت ماهگی گرفتیم واقعا اومدی جزء کباب خورها.

 ـ یکی از ویژگی های خاص مهدیار که دیگه تقریبا همه رو به خودش جذب کرده و بخصوص بابا صالح که وقتی میره شهرکرد دیگه دل تو دلش نیست که این یک هفته بگذره و بیاد پیش شما اینه که نمی دونم از کجا یاد گرفتی به هر کسی به صورت متفاوت محبت کنه و یه جورایی دلشون رو به دست بیاره مثلا:

بابا صالح : بابایی دل من خیلی برات تنگ شده میری شهرکردا

مامان مائده : خیلی ناز شدیا، خیلی خوشدل شدیا(خوشگل شدی)، خیلی دوستت دارم

پرنیا: قرقونت برم فرفری (قربونت برم)

کلا راه میره تو خونه و به من و باباش میگه قرقونت برم ، عزیزم ، نباشم

وقتی غذاشو می خوره میگه: ممنون مامانی که غذا خوش مزه برام پختی

ـ خیلی تمیزی و زیبایی براش اهمییت داره کوچکترین تغییری رو توی لباس و یا ظاهرمون سریع متوجه میشه و مثلا اگه لباس شاد پوشیده باشیم خیلی دوست داره و میگه خیلی خوشدله و اگرم تیره باشه میگه زشته برو یه خوشدل بپوش .

به همه چیز کار داره حتی اگه یه وقت موهام نا مرتب باشه میگه چرا کلیپس نزدی برو کلیپستو بزن.

کلا نسبت به همه خیلی با محبته و من از این بابت خدارو شکر می کنم که از حالا می دونه باید مهربونیاشو با همه تقسیم کنه نه فقط به پدر و مادرش و امید وارم این ویژگی رو وقتی هم بزرگ می شه همراه خودش نگه داره و حتی به بهترین نحو پرورشش بده.

 

ـ چند روز پیش عمو علی کاری انجام دادن که به نظر من یه خاطره جالب برای مهدیار شد:

عمو علی, مهدیار رو گذاشتن توی یه ماهی تابه  روی گاز و الکی فندک گازم زدن و هود رو هم روشن کردن, یه چند ثانیه بعد یهو مهدیار که واقعا باورش شده بود، کاملا جدی گفت آآآآآآآآی سوووووختم و بعد گریش گرفت و عمو از روی گاز برداشتنش و تا چند روز بعد به هر کس می رسید تعریف می کرد که چطوری سوخته

 

ـ یه مدت بود تا از دست کسی یا چیزی عصبانی می شد می گفت: حالا میندازمت بالا لوستر تا بیوفتی

 

ـ از آهنگ های سی دی ماشین که حدود سی تا آهنگه فکر کنم مهدیار به یه هشت تاش گوش میده همه رو میگه این بی خودیه بزن بعدی

 

ـ امان از اون وقت که من و باباش یکم به هم نزدیک بشیم سریع می پره وسطمون میگه بابا دوباره خلاف کردی

 ـ از دست شویی رفتنش بگم براتون که تا معذرت می خوام پی پی داره خودش میره دم دستشویی و شورتشو در میاره و درم سفت می زنه به هم چون اگه یه ذره در باز باشه تمرکزش به هم می ریزه بعد من رو صدا میزنه می گه: مامان بیا من و بشور بعدم که می شورمش می گه: گندش بزنن حالم از این پی پیا به هم خورد(تا حالا ندیده بودیم کسی از پی پی خودش حالش به هم بخوره)

 

ـ این مهدیار عسلی ما صبح ها حدود ساعت شش یه ذره شیر توی شیشش می خوره و دوباره می خوابه خلاصه یه مدت مریض شده بود و نباید شیر می خورد در این مواقع خیلی بچه حرف گوش کنیه و تا دکتر بهش بگه نباید فلان کارو بکنی دیگه انجام نمی ده بعد از این که دلش بهتر شد یه روز صبح بیدار شد و گفت شیر می خوام رفتم براش بیارم گفت اگه شیر بخورم دل من درد میادا منم از اونجایی که دلم براش سوخته بود گفتم نه دیگه خوب شدی چشمتون روز بد نبینه تا شیر و خورد دوباره دلش پیچ خورد و هی می گفت دیدی گفتم اگه شیر بخورم دلم درد میاد و چند بار با گریه حرفشو تکرار کرد و منم کلی خندم گرفته بود که تازه این باید به من چیز یاد بده.

 

ـ رنگ های اصلی رو دیگه بلده به جز زرد من نمیدونم چرا هنوزم به زرد می گه سبز

 

ـ خیلی وقته که از یک تا ده رو بلده ولی قبلا عدد هشت رو نمی گفت حالا دیگه جا نمیندازه و یازده و دوازده هم بهش اضافه شده.

 ـ از اشکال هندسی توی پست قبل نوشتم که دایره , مربع ,  مستطیل , لوزی , مثلث , بیضی , ذوزنقه رو بلده حالا متوازی الاضلاع هم بهش اضافه شده و تا براش می کشیم اسمش رو می گه.

 

ـ حرف ک رو توی بیشتر کلمات د میگه مثلا : دوش (کوش)

 ـ تا یه کاری می خواد بکنه این جوری شروع میکنه, مثلا برا پارک رفتن  چون بهش می گیم تا آفتاب هست نمی شه بریم اونوقت شب که میشه می گه: فک دونم (کنم) آفتابا رفته پس بریم پارک

 

ـ عشق کوه صفست و میگه بریم دو سفره (کوه صفه)

اولین کوه صفه مهدیار:

 

 

ـ به نون خشکه هم که تازگی بهش علاقه پیدا کرده و میگه مثل چیپس می مونه می گه: نون خوشدل

 

ـ مهدیار وقتی آدامس می خواد:

مامانی آدامس تندی داری؟(آدامس نعنایی)

_دارم ولی یه دونه دارما بعد هی نگی دوباره می خوام

باشه.

بعد آدامسشو یه دوبار که می جوئه می گه:

اااا چرا خراب شد چرا چوچولو شد و می ندازه بیرون و می گه یکی دیگه داری؟

_نه

بد (بهت) می گم یکی دیگه بده

_نه

بد میگم یکی دیگه بده و تموموش دون (یعنی دیگه نده)

 

ـ یه بار اومد بوسم کرد ولی بوسش صدا نکرد, گفتم چرا صدا نداشت می گه: بوسم سایلنت بود

 

ـ یه چند روز بعدش مامان مهری رو یه چند بار صدا زد, مامان صداشو متوجه نشد بنابراین جوابشو ندادن و به کار خودشون مشغول بودن بعد به مامانم گفت: مهری جون چرا سایلنتی؟؟؟؟؟

 

سفرنامه شیراز:

 

ما صبح  سه شنبه یه روز خوب بهاری در اردیبهشت ماه که مصادف با روز پدر هم بود  همراه با باباجون محسن و مامان مهین و من و مهدیار و بابا صالح راهی شیراز شدیم.

هشت صبح راه افتادیم و نزدیکای ساعت دو به مقصد رسیدیم در طول راه مهدیار جون حدود ۱۰ دقیقه خوابشون برد و بقیشو بیدار بودند ولی خداییش اذیتمون نکرد  فقط چون تازه از پوشک گرفته بودیمش وقتی دستشویی داشت توی دستشویی های بین راه  نمی رفت و می گفت ایجا کثیفه و هیچ کاری نمی کرد و ما مجبور می شدیم گوشه جاده یا  پشت درخت و... ترتیبشو بدیم خلاصه بعد از اینکه رسیدیم و ناهارمون رو خوردیم و استراحتمون رو کردیم اول از همه رفتیم زیارت شاهچراغ که طبق معمول مهدیار از این جور جاها خیلی خوشش میادو کلی کیف کرد.

 

 

صبح روز چهارشنبه از آرامگاه حافظ و بعد از اون از آرامگاه سعدی دیدن کردیم. وقتی رسیدیم حافظ دنبال تاب و سرسره بود و از اینکه پیدا نمی کرد کم کم داشت قاط می زد که این حوض ها به دادمون رسیدن و هر جا می رفتیم کلی آب بازی می کرد.

 

 

 

بعد از اینکه این حوض آب در زیرزمین سعدیه رو دیدیم مهدیار در حال خوردن چوب شور  بود که یک دفعه گوشه پاکت چوب شور پاره شد و چشمتون روز بد نبینه شروع کرد به کشیدن جیغ های بنفش جوری که به هیچ طریقی آروم نشد و ما مجبور به ترک محل شدیم و تا خودشون ما رو ننداختن بیرون خودمون سرو سنگین محل رو ترک کردیم. البته چوب شور بهانه بود وگرنه علت اصلی این جیغ های بنفش در طول سفر و حتی یک ماهی بعد از اون که در نهایت مجبور شدیم برای آرامشش یه سری به مجلسی بزنیم و خداییش واقعا هم آروم شد خستگی و در عین حال خوردن آنتی بیو تک به خاطر عفونت گوشش بود که  حدود دو ماه دستمون رو به خودش بند کرد.

 

 

 عصر همون روز تا شب رو در باغ ارم سپری کردیم و با خوردن فالوده معروف شیراز جای همگی بخصوص عرفان کوچولوی عزیز  و مامان و باباش که قرار بود در این سفر همراه ما باشند ولی برنامشون جور نشد رو حسابی خالی کردیم. 

در هر مکان دیدنی هم باید یه شیتیل به این شازده می دادیم تا یکم سرگرم بشه البته بازم خوبه به چیز های کم قانع هستش.سوت و بادکنک و کامیون و ....

توی باغ ارم  بالاخره مهدیار یه سرسره پیدا کرد و دلی از عزا در آورد

 

 

 

شب راهی دروازه قرآن شدیم و ناگفته نماند که در اون چند روزی که ما در شیراز بودیم هوا بسیار عالی بود جوری که شب ها یکم سردمون هم می شد.

کنار دوازه قرآن مجسمه ای از خواجوی کرمانی بود که این آقا پسر ما می گفت: من از آقاهه که  دم دروازه قرقان کلاه داره و عصا داره می ترسم می خواد من رو بخوره 

 

 

صبح پنجشنبه سری زدیم به بازار وکیل  که معمولا این جور بازار ها حال و هوای خاص خودشون رو دارن و آدم واقعا از قدم زدن در اونجا نهایت لذت رو می بره. راسته فرش فروش هاشون هم خیلی جذاب و دیدنی بود

 

 

 

بعد از اون به حمام وکیل رفتیم که البته مهدیار از اونجا خیلی خوشش نیومد چون کلا توهم  آدم خواری داره همش می گفت این مردما حالا من رو می خورن ولی جاتون خالی خیلی خیلی قشنگ و باحال بود.

 

این قسمت حمام مربوط به آداب و رسوم حنا بندان بود و چون آهنگ عروسی هم پخش می شد مهدیار کلی خوشش اومده بود

شب هم دوباره به شاهچراغ رفتیم و بعد از زیارت به محل استراحتمون برگشتیم و صبح جمعه راهی اصفهان شدیم  و اولین سفر مهدیار به شیراز به خوبی و خوشی به پایان رسید.

جا داره از بابا جون محسن و مامان مهین تشکر کنیم  که  در این سفر همراه ما بودن و باعث شد کلی بهمون خوش بگذره.

 

احوال این روز های مهدیار:

 

قضاوت این عکس پای شما  ولی من هیچ وقت از دیدن این عکس نه تنها خسته نمی شم بلکه کلی انرژی  مثبت می گیرم چون این عکس از نظر من سرشار است از شور و هیجان و صداقت و پاکی بچه ها.

 

سر دسته این باند شیطون سجاد عزیز هستش و  علی اکبر و مهدیار و عرفان افراد گروه هستند.

 

 

اینم تولد خودم هستش که بابا جون کریم و بابا جون محسن هر کدوم جداگانه زحمت کشیدن و برای من کیک خریدن و کلی من رو خوشحال کردند دستتون درد نکنه(البته مراسم کاملا خانوادگی بود)

 

 

اولین باری که مهدیار لاک زد . ولی یکی نیست به این مرد کوچولوی ما بگه آخه کسی با ابن دست پشمالو و مردونه  لاک میزنه؟؟؟

 قربون اون دستای کوچولوت بشم

 

 

 

سرگرمی های مهدیار :

اینجا لازمه بگم که این دوتا کوچولوی ما وقتی به هم می رسند مثل دوتا عاشق و معشوق قربون صدقه هم میرن و وقتی می خوان بازی کنن می گن نوبتی و نوبت رو رعایت می کنند ولی حال یک ساعت بدشون این عکسیه که می بینید این دو تا مرغ عشق تبدیل می شن به دشمن خونی همدیگه.

آرتین عسلی من بدو که مال و اموالت به سرقت رفت

 

مهدیار مدتیه که یادگرفته با چرخ پا بزنه و از این کار  خیلی خیلی خوشش می یاد و هر روز دلش می خواد بره خونه مامان مهری و فقط چرخ بازی کنه .

اینجا من بهشون گفتم یه فیگور خوشگل بگیرین تا ازتون عکس بگیرم .

 

 

عشق بازی Subway surf  توی موبایله. کلا مهدیار یا داره این بازی رو میکنه یا چرخ سواری یا با ماشیناش بازی میکنه یا اینکه داره والیبال بازی می کنه .(جا داره بگم مهدیار یه والیبالیست حرفه ای شده البته بعد از مسابقات جهانی والیبال . سعی می کنم عکساشو توی پست بعدی بذارم)

بدون شرح:

 

 و در پایان این پست رو توی این گرمای تابستون با حوض خونه مادر جون و آب تنی و خوردن آب هندونه تگری  به اتمام می رسونم و آرزو میکنم لحظه هاتون مثل این آب هندونه شاد و  خوشگل و  دلنشین و مثل گرمای تابستون گرم  و مهربون باشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 0:45  توسط مامان مائده و بابا صالح | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدیار کوچولوی ما صبح یه روز سرد زمستونی (12/10/90) راس ساعت 8 صبح در بیمارستان سعدی اصفهان نگاه زیبایش را به روی این دنیای رنگارنگ گشود و زندگی ما را هزاران برابر زیباتر از قبل کرد. خدایا از این هدیه آسمانیت بی نهایت سپاسگذاریم.

پیوندهای روزانه
عینک آفتابی
تم پارتی
کودک من
ژورنال دنیای نفیس
لباس بچه و سیسمونی
آشپزی برای کودکان
شکلک فانتزی
شکلک3
شکلک 2
آتلیه خانگی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
اردیبهشت 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
مطالب وبلاگ

» سفرنامه شیراز و احوال این روز های مهدیار...

» بهار بی پوشک

» خرابکاری آخر سال

» تولد دلقکی مهدیار کوچولو

» اولین برف مهدیار کوچولو

» کریسمس و شب یلدای 92 مبارک عزیزترینم

» سفرنامه مالزی

» اینجا همه چی در همه

» فرشته نازنینم روزت مبارک

» سفرنامه شمال با مهدیار 1392

» مهدیارم بیسته

» هجده ماهگی عسلم

» سفرنامه یزد

» بهار مهدیار

» آتلیه یکسالگی مهدیار جونم

» خونه تکونی

پیوندها
آرتین عسلی
پرنیا گوگولی
مهدیار جونم هدیه خدا
دو قلوهای با مزه
سپهر جون
مهربد عزیزم
آرسام جون
کیان کوچولو
باران بی همتا
آوش کوچولوی ناز
علی خنده رو
ارشیا عسلی
آیهان کوچولو
مهراد کوچلوی شیطون
هلنا جون*
رژین جون
آیین کوچولوی با مزه
حسام کوچولوی شیطون
مهدیار نفس مامان
محمد صدرای گل
ستایش ناز*
امیر علی با مزه
یسنا کوچولوی ناز

کد آمارگیر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM