X
تبلیغات
مهدیار
Lilypie Second Birthday tickers
 

سلام به همه دوستای خوبمون

قبل از هر چیز روز ولادت با سعادت حضرت زهرا (س) را به همه و به ویژه مادرای مهربون و نی نی های وبلاگی تبریک میگم

قراره توی این پست سرگذشت فروردین ماه مهدیار را براتون بگم٬ ولی قبل از اون مثل همیشه میرم سراغ کارها و پیشرفتهای جدید مهدیار عسلی.

 

دوتا دیگه از مرواریدهاش نمایان شد:

1- آسیاب بالا سمت چپ: یکسال و سه ماه و یک هفتگی

2- آسیاب بالا سمت راست: یکسال و سه ماه و سه هفتگی

 

دایره لغات مهدیار خیلی کاملتر از قبل شده و کلاْ هر کلمه ای که چند بار براش تکرار کنی یاد میگیره (البته کلمه های خیلی ساده)

دی دی _ سی دی                   دُل _ گل                         داهو _ جارو                       دَرخ _ چرخ

خخخخخخییییی _ خیار             دودو _ طوطو                  ماه _ ماه                           اَموم _ حموم

عممم _عمو                    بابادون _ باباجون              مَمون _ ممنون                    آینه _ آینه

عییی (علی) و آنی (حانیه) اسم پسر دایی و دختر داییه خودمه که یاد گرفته

 

آرتین پسر کیه؟ دای دون

به لیست حیواناتش مار هم اضافی شده و تا میگیم مار چی میگه : فیییسسس

 

وقتی زنگ در خونه رو بزنن میگه: "گییه !!!؟ (کیه)" و بعضی وقتا هم توهم فانتزی پیدا میکنه و با پشت دست میزنه به در و میگه :گیییه ... !!؟

دیگه با هر کس کار داشته باشه قشنگ اسم اون شخص رو صدا میزنه

 

قرآن رو میشناسه و هر جا قرآن ببینه و حتی اگه به صورت یک آیه هم جایی ببینه٬ مثلا آیه ای که رو سردر خونه

هاست٬ میگه: اَنَ... (این کلمه رو با صوت و تشدید دار میگه) و قبل از اخبار ساعت ۲ خودش میگه " اَنَ ..." یعنی الان "یک آیه" شروع میشه و خیلی با علاقه این کارو میکنه.

قبلا که کوچیکتر بود وقتی صدای روضه و یا مداحی و یا آهنگ غمگین میشنید شروع میکرد به سینه زدن حالا در

کنار اون کار یه قیافه غمگین به خودش میگیره ومیگه: اووووه اوووووه (یعنی داره گریه میکنه)

 

هرجا پرچم ببینه دستشو به حالت شعار دادن بالا میبره و میگه : مَ مَ

وقتی یه کار بد میکنه خودش میدونه این کار اشتباه بوده و میگه بااای بااای (وای وای )

 

بعضی از تبلیغات تلویزیون رو میشناسه و میدونه توی این تبلیغ قرار چی بشه و وقتی تبلیغ شروع میشه٬ خودش یه نشونه به ما میده .

مثلا:

آگهی کرم های حلزون تا میاد میگه ده ده (چون توی آگهی وقتی شماره تلفن را میخونه آخرش میگه 10 10 )

تبلیغ دوغ عالیس را تا میبینه سرشو تکون میده و میگه: مااااااا

در مورد آهنگایی هم که گوش میده و یا لالایی هایی هم که براش میخونم همین طوره . مثلا:

گل پامچال٬ گل پامچال٬ بیرون بیا٬ بیرون بیا٬ فصل بَببببب (بهاره) عزیز موقعه داااره (کاره)

 

دوتا شعر جدید هم یاد گرفته:

بارون میاد جَ جَ ٬ پشت خونه جَجج جَ

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده٬ سواد داری  نه نه ٬ بی سوادی نه نه

 

بعضی وقتا که آب یا غذا پریده توی گلوش و ما زدیم پشت سرش٬ حالا اون خودش یاد گرفته و وقتی چیزی میپره

تو گلوش با دستش میزنه پشت گردنش

پیشرفت بزرگش این بوده که این شازده را تا یکماه پیش به صورت نیمه خوابیده غذا بهش میدادم٬ ولی الان دیگه

میشینه و غذا میخوره از توی غذاها عاشق ماکارونی و بعدش پلوزیره با مرغ یا گوشته

 

وقتی بهش میگیم بابا صالح کجاست : دار (کار)

اکثر بچه ها خیلی به مادراشون وابسته هستن و علتشم اینه که بیشترین ساعات رو با مادراشون سپری میکنن.

ولی مهدیار خیلی خیلی به من وابسته شده٬ طوری که وقتی خوابه یه دفعه از خواب میپره بالا و با یه حالت

مضطرب میگه مامان و وقتی منو میبینه میخنده و دوباره ادامه خوابشو میره.

در مجموع یک ثانیه هم نمیتونم تنهاش بگذارم. البته شاید این وابستگیش به خاطر شغل پدرشه که هر بار به مدت

 چند روز خونه نیستن و تنهاش میگذارن. ولی از این بابت خوشحالم که با وجود اینکه باباشو خیلی کمتر میبینه٬

ولی نگذاشتم که از باباش دور بشه و  وقتی پدرش نیست دلتنگی میکنه. چون در طول یک هفته که باباشو

نمیبینه عکسا و فیلمای باباشو نشونش میدم و مرتب از باباش براش میگم. از همین جا من و مهدیار به بابایی میگیم که بابا صالح خیلی دوستت داریم و مواظب خودت باش.

طبق معمول نوشته هامون زیاد شد و از همه دوستام عذر خواهی میکنم.

 

خدارو شکر سال تحویل من و مهدیار و بابا صالح تونستیم در کنار سفره هفت سینمون باشیم و با خوندن چند آیه

ازقرآن و آرزوی روزهای خوب و سلامتی٬ سال خوبی رو شروع کنیم.

 

مهدیار و سفره هفت سین و شمع فوت کردن

 

اینم تولد عرفان جون (پسر عموی مهدیار) که پنج فروردین ماه به دنیا اومده 

عرفان کوچولوی عزیز تولدت مبارک و بهترین ها را برات آرزو میکنیم

بهتره از مهدیار هم یه تشکر ویژه بکنم چون اون شب واقعا پسر خوبی بود و باعث شد تولد بهمون خوش بگذره  

 

مهدیار عسلی در کنار سفره هفت سین پرنیا گوگولی
 


اینم خونه مادر (مادر بزرگ عزیز خودم) مهدیار اینجا را خیلی دوست داره هم به خاطر وجود خود مادر و هم به خاطر

 حوضشون و آب بازی کردن

 

دوتا عکس زیر مربوط میشه به چادگان که اواخر فروردین ماه اونجا بودیم

مهدیار و پرنیا در پارک بادی دهکده که خیلی هم بهشون خوش گذشت
 



علایق مهدیار:

عاشق عصای بابا جون هستش (پدر بزرگ گل بابا صالح )

 


دوست داره دو دقیقه لم بده اینجا و فوت کردن توی این سوتشم خیلی دوست داره


عاشق جارو کردن هستش (خونه مامان مهین و بابا جون محسن)

خوش به حال عروس آیندم

 

 


از پارک که دیگه نمیدونم چی بگم٬ که اگه بره پارک دیگه اومدنش با خداست٬ البته اوایل فقط تاب بازی را دوست

 داشت ولی الان دیگه همه وسایل بازی رو دوست داره


 

بدون شرح: 

خونه باباجون کریم و مامان مهری

 
 
مهدیار و پرنیا در حال شکلات خورون 
 
 
 
 
 
 و این عکسم تقدیم به مامان مهین و مامان مهری عزیز خودم  و میخوام بگم روزتون مبارک و امیدوارم لحظاتتون
 
مثل این آبنبات همیشه شیرین باشه و مهدیار هم میخواد با همین لبای چسبناک٬ یه بوس بچسبونی رو به دستای مهربونتون بچسبونه
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 22:57  توسط مامان مائده و بابا صالح | 

بهارم و بهارم

شادي با خود ميارم 
شكوفه هاي سفيد

گل هاي تازه دارم

می خوام یه غنچه باشم میون باغچه باشم

برگامو هی وابکنم، ببندم، وقتی که آفتاب می تابه بخندم

برم به مهمونی شاپرک ها،

قصه بگم برای کفشدوزک ها

می خوام یه ماهی باشم تو آب آبی باشم

پیرهن سرخ پولکی بپوشم، از آب پاک چشمه ها بنوشم

باله هامو وابکنم، ببندم شنا کنم شادی کنم بخندم

ماهی فقط توآبه، تو حوض و رود و دریاست شاید که ازصبح تا شب تو فکر دشت وصحراست

 


 


 

 

 


امیدوارم لذت کافی رو برده باشید 

چند تا کلمه جدیدم نسبت به پست قبلی یاد گرفته:

دیگه دایی خودش و دو تا از دایی های من رو میشناسه و وقتی عکسشون یا خودشونو میبینه میگه:      دای دون (دایی جون)

اسم خاله هاجرشم یاد گرفته و میگه: آدر یا آجَر

دست مامان مهریش سوزن دیده از اون موقع تا میگیم بهش مامان مهری چی میزنن: نوک انگشتشو فرو میکنه توی دلش و میگه جیییززه (ز رو حالت نیم زبونی میگه)

مهدیار دعا کن: دو تا دستاشو میبره بالای سرش

مهدیار عمو علی چی میگن: دو دو دو دو دوووووووووو(عموش میگن دودوچی دودوچی دودوچی)

اسم خودمم یاد گرفته. وقتی عکسمو میبینه و بعضی وقتا که میخواد صدام بزنه میگه: ماده (مائده)

 دوستای خوبمون ممنونیم که یک سال همراه ما بودید و همیشه ما رو مورد لطف مرحمت خودتون قرار دادید و خوشحالیم که سال خوبی رو به لطف خدا پشت سر گذاشتیم و آرزو داریم نوروزی که پیش رو دارید, آغاز روزایی باشه که آرزو دارید

سال نوی همگی پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 14:3  توسط مامان مائده و بابا صالح | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدیار کوچولوی ما صبح یه روز سرد زمستونی (12/10/90) راس ساعت 8 صبح در بیمارستان سعدی اصفهان نگاه زیبایش را به روی این دنیای رنگارنگ گشود و زندگی ما را هزاران برابر زیباتر از قبل کرد. خدایا از این هدیه آسمانیت بی نهایت سپاسگذاریم.

پیوندهای روزانه
عینک آفتابی
تم پارتی
کودک من
ژورنال دنیای نفیس
لباس بچه و سیسمونی
آشپزی برای کودکان
شکلک فانتزی
شکلک3
شکلک 2
آتلیه خانگی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
مطالب وبلاگ

» بهار مهدیار

» آتلیه یکسالگی مهدیار جونم

» خونه تکونی

» تولد میکی موس مهدیار عسلی

» علی اصغر در تاسوعا و عاشورا

» اولین شب چله پسر پسر

» شیرین کاری های گل پسرم

» قشنگ ترینم روزت مبارک

» جشن دندون مهدیار عسلی

» عسلم نیم ساله شد

» مشتی مهدیار

» عسلک چهار ماهه

» اولین بهار عسلم (نوروز 91)

» 0 تا 2 ماه عسلی

» سیسمونی موش کوچولو

پیوندها
آرتین عسلی
پرنیا گوگولی
مهدیار جونم هدیه خدا
دو قلوهای با مزه
مهدی یار کوچولو
سپهر جون
یسنا جون جونی
مهربد عزیزم
پرند
آرسام جون
کیان کوچولو
باران بی همتا
آوش کوچولوی ناز
علی خنده رو
ارشیا عسلی
آیهان کوچولو
مهراد کوچلوی شیطون
هلنا جون
رژین جون
آیین کوچولوی با مزه
حسام کوچولوی شیطون
مهدیار نفس مامان

کد آمارگیر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM