X
تبلیغات
مهدیار
Lilypie Third Birthday tickers

 سلام سلام

ما اومدیم با کلی تعریف از مهدیار عزیزم. قبل از شروع نوشته ها از بینندگان وبلاگ عذرخواهی می کنم که نوشته ها یکم طولانی میشه و ممکن حوصلتون رو سر ببره ولی چه کنم که دلم میخواد این نوشته ها یک یادگاری و یا یک یادآوری باشه واسه مهدیار که  وقتی بزرگ شد از خوندنشون لذت ببره. چون این بازه زمانی از سن جوریه که در بزرگی هیچ رد پایی از خودش به جای نمی گذاره بنابراین من تا حالا سعی کردم مواردی که فکر میکنم در آینده دانستنش برای مهدیار جالب باشه رو ثبت کنم.

این رو بگم که مهدیار جون دیگه همه چی میگه والبته خیلی وقته که حرف میزنه ولی الان خیلی قشنگ جمله سازی می کنه و جالب اینجاست که حتی فعل هایی که به کار میبره هم سعی می کنه درست باشه.

کلمه هایی که این روز ها اشتباه میگه و واقعا نمیتونه درستش رو بیان کنه:

عاسَت ( ساعت ) * ابوتوس ( اتوبوس ) * عبَق ( عقب )

کلمه هایی که اشتباه میگفته ولی الان درست میگه:

هوابورا ( هواپیما ) * گَل گَل ( چراغ ) * پَپو ( پتو )

این گل پسر ما به زیبا یی خیلی اهمیت می ده تا جایی که بعضی وقت ها به نوع لباس پوشیدن من و باباش هم گیر میده و میگه برو تیتیش خوشگل بوپوش. خودشم وقتی یه چیزی میخواد بپوشه میگه : بوپوشم خوشدل بشم ناناز بشم.

وقتی یه کار بدی می کنه و خودش این موضوع رو متوجه میشه میگه :ببخشید حواسم پرت شد (من نمی دونم این حواسش کجاست که بیست و چهار ساعت پرت میشه)

وقتی می خوره به جایی و دردش میگیره با دست میزنه بهش و میگه: دَ دَ پسره منو (در واقع ادای من رو در میاره)

 علایق مهدیار عسلی:

* دوست داره وقتی توی خیابون هستش اسم ماشین هایی رو که بلده بگه مثلا: ال نود - بیبیش شیش (206) - سمند - پژو - پراید – دندوق دار ( 206 صندوق دار ) والبته میدونه که توی فامیل چه کسایی این ماشین ها رو دارن.

مهدیار نسبتا حرف گوش کنه بخصوص اگه یکی غیر از اطرافیان بهش تذکر بده فوری گوش می کنه یه نمونه جالبش این بود که توی ماشین بابا جونش پشت فرمون نشسته بود البته ماشین خاموش بود و ماشینشون هم سمند بود و داشت به بوقش و چراغ هاش دست میزد بعد چراغ ها رو  روشن کرد و اون خانم گفت چراغ ها رو خاموش کنید یه دفعه مهدیار گفت چشم و فوری خاموش کرد و پرید صندلی عقب دیگه کلی ما خندیدیم .

* خیلی خیلی دوست داره وقتی تلفن زنگ میزنه گوشی رو خودش جواب بده و این کار واقعا کمک بزرگی به منم هست چون وقتی دارم کاری رو انجام میدم و نمی تونم تلفن رو جواب بدم دیگه خیالم راحته که مهدیار هست و قشنگ سلام میکنه و میگه خوبی، خوشی، سلامتی و بعدم میگه سلام برسونید و گوشی رو میاد میده به من.

 * شعر و قرآن حفظ کردن رو خیلی دوست داره و الان کلی شعر بلده که یه تعدادیش رو کامل حفظه و بقیش رو یه تیکه هاییش رو بلده.از قرآن سوره رو کامل بلده و پنجاه درصد از دعای فرج رو هم حفظه و درضمن به قول قدیمیا صلوات چاق کنم هست یعنی همه نشستن یه دفعه بلند میگه صلوات و بعد همه باید صلوات بفرستند.

* عجله داره بره مدرسه حالا دلیلشم من نمیدونم . خودش میگه پرنیا بره مهد کودک من برم مدرسه .بعضی وقتا کیفش رو برمیداره و شروع میکنه به خوندن این شعر:

میرم مدرسه   میرم مدرسه   جیبام پر از فندق و پسته

 

 

* عاشق تبلیغات تلویزین هستش و با دقت میبینه جوری که کلمه آوازه رو هر جا ببینه از روی شکل نوشتنش میگه آوازه

* استعداد عجیبی توی تشخیص شباهت چهره ها داره مثلا توی خیابون یکی رو نشون میده میگه شکل بابا جونه بعد تا نگاه میکنیم میبینیم راست میگه.

*خیلی اهل مسافرته. یعنی طی این چند تا مسافرتی که ما با این شازده رفتیم میبینم که تا جایی که در توانش هست لذت میبره و بعد که بر میگردیم تا مدت ها تعریف اون سفر رو میکنه بدون اینکه عکس یا فیلمی از اون مسافرت ببینه و این خیلی برای من جالبه که این اخلاقش به بابا صالحش رفته که واقعا خوش سفره.

سه تا چیز رو دوست نداره:

1: از بین رنگ ها آبی و قرمز و سبز و صورتی رو بلده ولی کلا از این کار خوشش نمیاد و هر رنگی رو ازش بپرسی میگه آبی

2: دکتر رفتن و کلا از صحنه هایی که یه وقت توی تلوزیون از بیمارستان و افراد مریض نشون میده رو بدش میاد و میگه کانال رو عوض کن.

یه مدتی بود منو نشگون می گرفت حالا دلیلش هم خالی کردن دق و دلی نبودن باباش بود چون من میدونستم از دکتر بدش میاد گفتم اگه دیگه نشگون گرفتی به آقای دکتر میگم. یه بار این کارو کرد و خودش گفت گفتی به آقای دکتر منم در جواب گفتم نه برای چی بگم شما پسر خوبی هستی اون وقت بلافاصله گفت نه بیبین و یه نشگون سفت تر گرفت. (البته در نهایت همین روش جواب داد )

3: آرایشگاه رفتن.البته این دفعه که برای عید رفت کاملا سور پرایزمون کرد و به جز دو دقیقه اولش دیگه گریه نکرد حالا نمیدونم دیگه تا آخر همین جوره یا نه.

وقتی با کسی کار داره میگه بیا یه لحظه و کاری که جدیدا یاد گرفته اجازه گرفتنه مثلا میگه بابایی اجازه هست موبایلو بردارم (البته اجازه میگیره ولی امان از اون وقتی که بگی نه دیگه وا ویلا میشه)

وقتی میخواد بگه زیپ کاپشنمو باز کن میگه درشو واخون (باز کن )

در مورد تلویزیون هم همین طوره اگه یه چیزی ببینه و بخواد میگه درشو واخون بده من ( یعنی در تلویزیون رو باز کنیم و اون چیزی که میخواد رو بهش بدیم)

 

این عکس مربوط به تولد امسال بابا صالح جون بود که خونه عمو مهدی به صورت خلاصه و مفید برگزار شد

اینم یکی دیگه از علایق مهدیار : خوردن کیک تولد با انگشت

 

 

اتفاق خیلی جالبی که اینجا افتاده اینه که اواخر آذر ماه مریض شده بود بعد من داشتم غذاشو آماده می کردم دیدم انگار خیلی وقته صدای مهدیار نمیاد وقتی اومدم دیدم همین طوری روی مبل خوابش برده

 


 

اینم چند تا عکس از خرابکاری آخر سال مهدیار خان:

ما مشغول خونه تکونی بودیم بعد پیش خودمون گفتیم چه پسر خوبی داریم ما که توی دست و پامون نمی یاد بعد هر دو دفعه به این شکل غافل گیر شدیم البته از انصافم به دور نشیم اینه که هر دو بار من و بابایی با دیدنش کلی خندیدیم و خستگی از تنمون بیرون رفت


 

اینجا که چشماشو گرفته قبلش گفت: شرمنده ببخشید حواسم پرت شد و بعد در چشمشو گرفته

تازه بعدشم می گفت :بیبین آینه ماه و ستاره کشیدم


 

بدون شرح:

 



 

 


 

اینجا به این شازده کوچولو گفتم یه ژست بگیر تا ازت عکس بگیرم

 


آخرین پست سال ۱۳۹۲ ما هم به پایان رسید و در مجموع امیدوارم  از دیدن و بلاگ ما لذت کافی رو برده باشید و از همه دوستای خوبمون که همیشه وبلاگ ما رو دنبال میکنن بی نهایت سپاس گذارم و برای همه هم وطنانم در سرار دنیا سالی سر شار از شادی و موفقیت و صد البته سلامتی رو آرزو مندم.

سال نوتون پیشاپیش مبارک

خدارو شاکرم که اینقدر دوستمون داره و هیچوقت تنهامون نگذاشته امیدوارم امسالم تنهامون نگذاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 0:44  توسط مامان مائده و بابا صالح | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدیار کوچولوی ما صبح یه روز سرد زمستونی (12/10/90) راس ساعت 8 صبح در بیمارستان سعدی اصفهان نگاه زیبایش را به روی این دنیای رنگارنگ گشود و زندگی ما را هزاران برابر زیباتر از قبل کرد. خدایا از این هدیه آسمانیت بی نهایت سپاسگذاریم.

پیوندهای روزانه
عینک آفتابی
تم پارتی
کودک من
ژورنال دنیای نفیس
لباس بچه و سیسمونی
آشپزی برای کودکان
شکلک فانتزی
شکلک3
شکلک 2
آتلیه خانگی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
مطالب وبلاگ

» خرابکاری آخر سال

» تولد دلقکی مهدیار کوچولو

» اولین برف مهدیار کوچولو

» کریسمس و شب یلدای 92 مبارک عزیزترینم

» سفرنامه مالزی

» اینجا همه چی در همه

» فرشته نازنینم روزت مبارک

» سفرنامه شمال با مهدیار 1392

» مهدیارم بیسته

» هجده ماهگی عسلم

» سفرنامه یزد

» بهار مهدیار

» آتلیه یکسالگی مهدیار جونم

» خونه تکونی

» تولد میکی موس مهدیار عسلی

» علی اصغر در تاسوعا و عاشورا

پیوندها
آرتین عسلی
پرنیا گوگولی
مهدیار جونم هدیه خدا
دو قلوهای با مزه
سپهر جون
مهربد عزیزم
آرسام جون
کیان کوچولو
باران بی همتا
آوش کوچولوی ناز
علی خنده رو
ارشیا عسلی
آیهان کوچولو
مهراد کوچلوی شیطون
هلنا جون*
رژین جون
آیین کوچولوی با مزه
حسام کوچولوی شیطون
مهدیار نفس مامان
محمد صدرای گل
ستایش ناز*
امیر علی با مزه
یسنا کوچولوی ناز

کد آمارگیر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM